آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

بله برون خاله

آروین پسرک کوچولوم سلام مامانی عزیزم امروز جمعه ٣١ تیر مراسم  بله برون خاله بود عصر من و تو و بابا آماده شدیم و رفتیم خونه مامان جون بالاخره خاله ثریا با این همه خواستگار و ایرادهای بنی اسرائیلی حسین آقا رو انتخاب کرد حسین آقا پسر خوبیه همه تأییدش کردند با آرزوی خوشبختی برا خاله ثریا و عمو حسین اینم تویی که میری خونه باباجون همه از خوشگلی تو تعریف می کردن تو هم تو بغل آنا (مامان بزرگ مامانی )خوابیده بودی گلم ...
11 مرداد 1390

حموم 40 روزگی

اروین عزیزم سلام مامانی امروز تو ٤٠ روزه شدی مامان بزرگ اومده خونه ما تا تو رو حموم کنیم گذاشتیمت تو وان حمومت ولی لیز خوردی مجبور شدیم تو تشت بشوریم مامان بزرگ اول برا تموم بدنت حنا گذاشت و رو سرت زرده تخم مرغ کشید تا ریشه موهات قوی بشه بعد چند دقیقه شستیم ...
11 مرداد 1390

عکسهای آروین

آروین عزیزم چهارشنبه مراسم عقد و جشن نامزدی خاله تو تالار وحدت نور برگزار شد و ما کلی از تو فیلم و عکس گرفتیم و امروز تو خونمون هستیم و من می خوام چند تا از عکساتو بذارم آروین در بیمارستان آروین جون در ٧ روزگی آروین در ٩ روزگی آروین در ١٥ روزگی آروین در ٢٠ روزگی آروین در ٢١ روزگی آروین در یک ماهگی آروین در ٣٤ روزگی آروین در ٤١ روزگی آروین هندوانه می شود آروین در ٤٥ روزگی در ٥٠ روزگی وآخرین عکس تا امروز ...
11 مرداد 1390

آروین وارد کار تولید قطعات خودرو می شود

پسر عزیزم سلام خوبی بابایی؟قربون تو پسر خوشگل و نازم برم پسرم دیروز برات یه دستگاه تراش گرفتم آخه میدونی بابات یه شرکت کوچیک تولید قطعات خودرو داره و تصمیم دارم تا تو بزرگ بشی اونو تبدیل به یه کارخونه بزرگ بکنم ان شا اله دیروزم برا تو یه دستگاه کوچیک تراش و فرز گرفتم که درآمدشو برات پس انداز کنم عکسشو برات می اندازم و توی وبلاگت میذارم راستی دیروز دختر عمه نازیلا از تهرون اومد و برات یه دست لباس خوشگل گرفته ایناهاش دیشب خونه مادر بزرگ موندیم و صبح هم با تو برگشتیم خونمون اینم تویی موقع برگشتن می بوسمت پسرم ...
11 مرداد 1390

کادوهای پسرم

آروین عزیزم سلام الان تصمیم گرفتم برات از اولین روز به دنیا اومدنت بنویسم و از کادو هایی که برات آوردن اولین هدیه ات یه جعبه شیرینی بود که باباجون عزیزت به یمن تولدت خریده بود و دختر عمه حمیده هم در اولین لحظه های تولدت برات یه سبد گل خشک گرفته بود ،دختر عمه حمیده ان روز می خواست بره تهرون دیدن عمه ،تو رو هنوز تحویل نداده بودن بابایی اومده بود دیدنت و دختر عمه می گفت شبیه بابایی و موهای سرت پرپشته ظهر هم عمو حسین و زن عمو از طرف پسر عمو نیما یه سبد گل خوشگل آورده بود و زن عمو پروین و زن عمو زهرا هم یه آبمیوه و یه کمپوت آناناس آوردن و اما لیست هدیه هات تا به امروز ١-بابایی....................................یه دسته گل نقره ٢-با...
7 مرداد 1390

روزی که به خانه آمدی

پسرک نازم تو را روز شنبه صبح به خانه آوردیم بابایی از اول تصمیم گرفته بود که به شکرانه تولد تو و سلامتی من و تو روزی که به خونمون اومدیم برامون قربونی کنه و ماه آخر هم تصمیم گرفتیم برا سلامتی تو هم یه قربونی دیگه (قراره ماه محرم ذبحش کنیم ) قربونی کنیم نزدیک ظهر بعد از اینکه بابایی کار تسویه حساب با بیمارستان رو انجام داد ترخیصت کردن برا بردن ما مامان بزرگ ،عمه، مامان جون و باباجون و خاله ثریا اومده بودن که همه شون برات صدقه دادن سوار ماشینمون شدیم و تو ،عزیز دل من،تو بغل مامان جون بودی رفتیم خونه آبا (مامان بزرگ بابایی )تا تو گوش تو اذان و اقامه بخونه آبا هم برات صدقه و کادو داد و تو گوشت اذان و اقامه خوند و اسمت رو تو گوشت زمزمه کرد ...
3 تير 1390

خاطره تولد آروین خان

سلام پسرک نازم خیلی وقته نتونستم بیام و برات از خاطراتمون بنویسم از اینکه خدای مهربون تو را به عنوان بهترین هدیه زندگیمون به ما داد آروین عزیزم تو زودتر از موعدی که دکتر تعیین کرده بود به دنیا اومدی چهارشنبه صبح به همراه بابایی رفتیم دکتر ،دکتر خواجه نصیری به ما گفت کیسه آبت خیلی پره اگه آروین خان قبل از هفته ٣٨ دنیا بیاد باید برید بیمارستان الزهرا ،ما هم رفتیم پیش دکتر تقوی (رییس حاملگیهای پرخطر)تو بیمارستان الزهرا و دکتر معاینه کرد و گفت هفته بعد برا ویزیت بیا ... عصر ساعت ٨ دردهای تولدت شروع شد و مامان بزرگ که خونه ما بود می گفت حاضر شو بریم بیمارستان و من می گفتم هنوز خیلی زوده خلاصه بابایی و مامان بزرگ منو بردن بیمارستان و دکتره...
3 تير 1390

سیسمونی

سلام مامانی: پسرم خوبی ؟عزیز دلم امروز تو 34 هفته و 5 روزه هستی امشب تصمیم گرفتم یه سری از عکسهای سیسمونیت رو بذارم ببینی گلم می بوسمت ویندوز لپ تاپ خراب شده بود بابایی الان ویندوز جدید زد. بقیه عکسهات رو پشت سر هم میذارم.  اینا یه دست لحاف تشک پشمیه که مامان جون خیلی با سلیقه و با زحمت برا تو خوشگل مامانی درست کرده (همونی که بابایی تو دوخت پارچه اش خیلی کمک کرد ) اینم پتوهای بزرگ و کوچیکت این روتختی جوجه کوچولوی من آویز تخت گهواره آروین وسایل شنا لحاف تشک کوچیک فرش اتاقت این دفترچه خاطرات توئه گلم تا توش لحظات زندگیمون با تو رو بنویسیم کمدت ...
1 خرداد 1390

عزیزم ماه تولدت مبارک.

سلام عزیزم: قراره این ماه {خرداد} پا به این دنیا بزاری. از یه دنیای دیگه خواهی اومد دنیای که قبلا در ان بودی رو فراموش خواهی کرد و با گریه خواهی اومد گریه شوق !. ولی این رو می دونم تقدیر تو این بوده است که در این نقطه کره خاکی و در خانواده رجب زاده به دنیا بیایی. امیدوارم که روزها و ماهها و سالهای خوب و خوشی در انتظارت باشد. کما کان منتظر دیدارت هستیم.  
1 خرداد 1390